تبليغاتX
سیاه بخت


سیاه بخت

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه / به آب زمزم و کوثر هم سپید نتوان کرد

سلام

دیشب شام نخوردم اگه بپرسید چرا؟ باید بگم که به خاطر اضافه وزنم  صبحم یه اتفاق خوب افتاد ساعت شش و نیم بلند شدم یه ساعت و نیم پیاده رویو ورزش کردم بعدشم اومدم خونه صبحونه خوردم

من معمولا خوشم نمیاد با کسی غذا بخورم دوست دارم تنها غذا بخورم بخصوص با افراد خانواده ام که اصلا دوست ندارم . چون همش بشقاب منو نگاه می کنند اینطوری : 

الان چند روزه دارم سعی می کنم جدا و زودتر از اونها صبحانه بخورم ولی تا الن که تلاشم ناکام بوده تا میام شروع کنم همشون مثل فنر از جاشون بلند می شنو زل می زنن به بشقاب من آخه من مثل اونها بی وجود نیستم قشنگ پنیر و سوا می کنم می زارم رو بشقاب چینی کره رو هم از آلمینیوم در می آرم ولی اونها نه .... خلاصه دیگه اینطوری .... 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:46 توسط سیاه بخت | |

سلام

امکان نداره یه خبر بدی باشه و اطرافیانم اون خبر بدو بهم نگن تو این شرایط سخت و استرس زای که دارم و با مشکلاتی مثل بی پولی ، نداشتن کار دست حسابی ( البته من سر کار می رم ولی اسمشو نمی تونم بزارم کار ) کنکور ، چاقی و بالارفتن وزنم و تمام اینها ،

با اینکه می دونن من تو چه شرایطی هستم بجای اینکه بهم کمک کنن که پیکششون... تازه بهم استرس هم میدن این روز ها احساس می کنم مثل یه ورق یخ نازک شدم هر آن ممکنه بشکنم که مادرم یه خبر بد بهم داد باور کنید هنوز دارن تو دلم رخت می شورن

واقعا حال روحیم خیلی خرابه وقتی راه میرم احساس می کنم تبدیل به یه شبه سرگردون شدم


دارم با چهار تا شکنجه گر زندگی می کنم

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:56 توسط سیاه بخت | |

سلام

فکر کنم کسی که خیلی خوشحال شده از اینکه کیف و کابشنمو  دزیدن برادرم باشه هر وقت قضیه رو براش تعریف می کنم می تونم خوشحالیو تو چشماش ببینم بخصوص بخاطر اینکه بدون اینکه بهش گفته باشم رفته بودم

سه شنبه رفته بودم چند تا مغازه کابشن ببینم دیدم وااااااای چقدر قیمتها بالاست دیگه اصلا نمیشه با ۸۰ تا ۱۰۰ تومن یه کابشن آبرومندانه خرید از فروشنده پرسیدم : چرا انقدر قیمتها بالاست هنوز که یارانه ها ( به قول بعضی ها رایانه ها )رو قطع نکردن  فورشنده پوزخند زدو گفت : والله ما خودمونم نمی دونیم اونوری ها هنوز هیچی نشده ۳۰ تا ۶۰ درصد قیمتاشونو کشیدن بالا   ما هم از این وضع راضی نیستیم فروشمون خیلی کم شده .... 

و اما ۱۳ آبان که  روز خیلی عجیبی در زندگی من بود

خب همینطور که می دونید دیروز ۱۳ آبان بود البته شاید من حق اظهار نظر نداشته باشم ولی من موندم این مردمی که چهارشنبه سوری همه تهرانو می ترکونند یا تو رانندگی اگه یکی ازشون سبقت بگیره خشتکشو جای روسری سرش می کنند چطوری انقدر مظلوم کتک می خورند

اگه ازم بپرسید که من دیروز تظاهرات رفته بودم یا نه بله من رفته بودم یه جا داشتیم راه می رفتیم دیدم یک دوید طرفمو گفت: دربرو ... دربرو ... اومدن ... ما هم ددرو دویدیم وقتی به هیکل اونیکه داشت باهام می دوید نگاه کردم دیدم ماشالله دوبرابر منه فریاد زدم : چرا باید فرار کنیم .

آخه مگه آدم میره جنگ فرار میکنه یا دست خالی میره ؟؟؟؟ با دست پر میره و می جنگه ولی ما ایرانیا همچیمون مسخره بازیه ... البته من دیروز محض احتیاط یه چاقو ضامن دار تو جیبم گذاشته بود که خب خوشبختانه یا بدبختانه ازش استفاده نکردم ... ولی واقعا انگار تو یه دنیای دیگه ای بود انگار آدمها تقسیم شده بود به دو دسته سپید و سیاه ... سپید ماها بودیم وسیاه اونها

دیروزم یه مشت بچه مدرسه ایو برده بودن روبروی سفارت آمریکا به خدا اگه ازشون می پرسیدین اصلا پایتخت آمریکا کجاست نمی دونستن ... نمونه اشم که دیدین اشتباهی به جای پرچم آمریکا پرچم ایرانو آتیش زدن  البته من از آتیش گرفتن اون یه تیکه که روش به عربی نوشتن  خیلی خوشحال شدم  چرا باید رو پرچم ما به یه زبان دیگه بنویسن

اگه یه وقت تو ماهواره  دیدین چند تا جوون که عبارتن از ۳ تا پسر و یه دختر دارن وسط گاز اشک آور سعی می کنن یه سطل آشغالو آتیش بزنن بدونید اون پلیور سیاهه منم

باور کنید شرایط آدمو به هرکاری وامیداره حتی منکه افسردگی حاد دارم تبدیل به یه مبارز همه جانبه میشم

 

جاوید آزادی

 

مرگ بر احمدی نژاد و رهبرش

 اونهایی که دیروز همچون حیوانات وحشی به سفارت خانه یورش بردن و  آنها را به گروگان گرفتن حالا چه درست و چه غلط ، که به نظر من غلط .... امروز خودشون دارن قربانی هون منطقی می شن که سی سال پیش خودشون بوجود اوردن

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط سیاه بخت | |

سلام

خیلی ها به من تو این وبلاگ گفتن که تو خودت انرزی منفی میدی ولی باور کنید اینطور نیست

نمونه اش  همین جمعه ای که گذشت من یه سفر دو روزه رفتم شمال تا یخورده انرژی مثبت بگیرم ... حالا بماند چقدر تو راه حوادث بد افتاد مینی بوس تصادف کرد و .... لحظه آخر سفر کنار دریا گفتم : دریا من دوباره همه چیزو از نو شروع می کنم و یخورده از این شر ورها گفتم  بعدش خب یخورده حالم بهتر شد ولی این حال خوب چند دقیقه بیشتر دووم نداشت تا از دریا برگشتم دیدم تنها کابشنمو با کیفمو از تو مینی بوس زدن حالا فکر کن از میون اونهمه کیف و کابشن فقط مال منو بردن

خب اگه من سیاه بخت نیستم پس چیم ؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:26 توسط سیاه بخت | |

سلام

کیفم و زدن به همراه کاپشنم از تو ماشین .... جمعا صد وبیست هزار تومن ازم زدن تو این شرایط مالی خیلی بد

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:44 توسط سیاه بخت | |

 

به من بگو چرا ؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:29 توسط سیاه بخت | |

وای امروز انقدر فشارم رفت بالا که نگو ... پراید صفر خواهرمو واسه اینکه تو پارک ممنوع گذاشته بودش و نیروی انتظامی پارکینگ برده  وقتی فهمیدم انقدر حرص خوردم که فوری یه نصفه کلانازپام انداختم بالا

ای تف بهت ....

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:16 توسط سیاه بخت | |

 تو وجودم یه جور حس تنفر موج می زنه اصلا دیگه نمی تونم بعضی از چیزها رو تحمل کنم


گاهی وقتها مثل الان میگم برگردم شاید قبولم کنی ولی نه ... تو هم مثل بقیه ای من احمق بودم که اونهمه سال نشناخته بودمت بدیاتو خوبی می دیدم وقتی چشم وا شد که خیلی دیر شده بود به خاک سیاه منو نشونده بودی پشت هر بدبت یه فلسفه مثبت می زاشتم ولی هر چیزی اندازه ای داره  اندازه من هم تموم شد  


دیشب شنیدم که رزا منتظمی فوت کرد شاید خیلی از شما ها رزا منتظمیو نشناسید ولی اون مشهورترین آشپز زن ایرانی تو زمان خودش بود و هست اون نویسنده کتاب هنر آشپزی ما یکی از جلدهای قدیمی این کتابو داریم

خود من قدیم که دل و دماغ داشتم از روی اون غذا درست می کردم ولی الان دیگه نه

الان دیگه نقدر نرخ گوت رفته بالا و بالاترهم خواهد رفت که دیگه نمیشه بعضی از غذاهای اون کتابو پخت

به هر حال خدا رحمتش کنه  

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:28 توسط سیاه بخت | |

چی بگم .... چی نگم

امروز رفتم یکی از سفته هامو پاس کردم

هنوز دوتاش مونده . از پنجشنبه شب تصمیم گرفتم دیگه نذارم این چندرغازا جمع شه چون یهو به سرم می زنه دوباره برم کلاس کنکور

خب امروز صورتمو با خمیر ریش تراشیدم آخه من بیشتر با صابون اینکارو میکنم ولی امروز از مال داداشم یخورده کش رفتم واقعا خیلی صورتو زنده می کنه

می خواستم کلاس کنکورمو کنسل کنم ولی اون عوضی ها قبول نکردن گفتم بابا من همش یه جلسه رفتم سر کلاس اون پولی که بابت پیش دادم بگیرید سفته هامو پس بدین ولی همش این منو پاس داد به اون ... اون من پاس داد به رئیس ... رئیس به کارمند و آخرش وبنده باید دویست هزار تومن سفته بدم خدا رو شکر که دوتا درس کلاس کنکور برداشتم من ابلهه می خواستم ۵ تا بردارم که دو و نیمبرابر پولش می شد

باز شکر

چقدر جالبه همه میرن مدرسه دانشگاه و ... قدیم من خودم رو صحنه بودم ولی الان فقط تماشاگرم

يه فکر خيلي جالب به سرم زد جديدا فهميدم که ديگه سفته و چک حکم جلب نداره و حکم توقيف اموال داره   خب حالا آقايون بشينن که من بيام سفته هامو پرداخت کنم 

 فکر نکنيد من آدم بدجنس يا بدصفتي هستم ولي نمي دونيد وقتي امروز بهشون گفتم ميخوام انصراف بدم چه جوري باهام رفتار کردن بايد يه نفر حالشون جا بياره

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:28 توسط سیاه بخت | |

تو این مملکت پول دادن خیلی راحته حتی اگه بری یه ساعت تو بانک وایسی ولی وای به اون روزی که بخوای پول بگیری
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:20 توسط سیاه بخت | |


Design By : Night Skin