تبليغاتX
سیاه بخت


سیاه بخت

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه / به آب زمزم و کوثر هم سپید نتوان کرد

 

 

خسته نشو که دستات کلید هرچی قفله

باور کن آرزو را، سرخم نکن به تردید.

 

نگو نمونده امید

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:52 توسط سیاه بخت | |

آخی بمیرم واسه بابا جونم .... رفته آزمایش داده دیده قند خون داره ... نااااازی ... شبا میشینه عینهو ... میخوره اونوقت تازه میگه من نباید قند خون داشته باشم  امروز گفت: شبا نباید برنج درست کنید گفتم دیگه چیکار کنیم واسه تو کم مونده ... کنیم همه پدر مادرا خودشون با جوونا وقف میدن من بدبخت خودمو باید با شما وقف بدم واقعا که بدبختی که شاخ و دم نداره همینه دیگه !


میخوام یخورده بیشتر غر بزنم !

نمی دونم از کجا به اینجا رسیدم  واقعا یعنی سرنوشت من این بود اونهمه آرزو اونهمه رویا پس چی شد ؟ چرا یکی یکی شون از بین رفت باورم نمیشه که داره این بلاها سرم میاد ( قند خون بابامو نمیگما! ) دلم میخواست برم داشنگاه تحصیلات عالیه کنم  ولی افسوس که نشد باورم نمیشه  چرا انقدر خار شدم چرا انقدر ذلیل شدم چرا هر چقدر سعی کنم به این وضع خاتمه بدم بدتر میشه همه چیز ... چرا ؟ چرا ؟

 نتونستم از زندگیم هیچ لذتی ببرم ... افسوس ... یعنی همینطوری قراره ادامه پیدا کنه ؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:45 توسط سیاه بخت | |

سلام

روز عجیبی بود صبح زود بلند شدم یه ساعت پیاده روی کردم یه هفته بود که این کار رو نکرده بودم بعد برگشتم خونه صبحونه خوردمو کتاب درسمو برداشتم مشغول خوندن شدم ولی باز طبق معمول چیزی تو مغزم نمی رفت مرتب احساس خستگی می کردم بعد کتابو گذاشتم کنار ... چشامو بستم خوابم رفت ساعت ۱۲ بود که از خواب بیدار شدم ۱ ناهار خوردم ۲ دوباره خوابم رفت !!! تا ۴:۳۰ بعد بلند شدم فکر کنم چربی ام رفت بود بالا دیشب یه شام واقعا چرب خورده بودم ... دو تا لیوان آب و آبلیمو خوردم تا یخورده چربی خونم بیاد پایین .. بابا حالش خوب نیست امروز موند خونه ... کسل و بی حوصله بودم صدای سلن دیون همونطور که به من لذت میده اما خشمگینم می کنه بخصوص آهنگ تایتانیکش که منو یاد گذشته می اندازه به خواهرم پیشنهاد دام که بریم بیرون و اون قبول کرد خیلی برام عجیب بود که قبول کرد رفتیم یه فروشگاه من یه بسته نون رژیمی با یه ماست میوه ای خریدم ولی همین خرید کوچولو حالمو بهتر کرد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:22 توسط سیاه بخت | |

 

 تازگی ها ضبط ماشینمون سی دی خور شده

من ... عصبانیت ... صدای سلن دیون ... خیابون .... سرعت ... جنون و نعرهای منکه که همگام صدای سلن دیونه .... خوشحالم که سالم رسیدم خونه !!!

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:0 توسط سیاه بخت | |

سلام

امروز عينهو خر کار کردم .... چه کاري ؟ هيچي کار خونه ... اصولا هرکسي يه تخصصي داره تخصص مادر ما هم در چپوندن و زورکي همه کارها رو با هم کردنه

کار سه روز امروز تو يه روز انجام داد البته با خرمالي من حقير

آقا بابا سرماخورده هميشه خود تحفه اش سرما ميخوره به بقيه من جمله من تکثير مي کنه آنفولانزا نگرفته باشه يالله داره مامانم ميگه من مردم انقدر کار کردم ... ميگم به منچه ميخواستي نزايي تو که يه پسر داشتي بيخود کردي  دوباره فيلت هواي هندوستون کرد واسه چشمو هم چشمي با بقيه زاييدي ... تو که مي دونستي بابام چه جور  آدميه مي خواستي براش بچه نياري ... گاهي وقتها تو دلم ميگم اي سيخ داغ تو اونجات که منو پس انداختي ...  تازه مگه هم سنو سالاي من تو خونه دست به سياه سفيد مي زننن نمونش همين داداش ترشيده خودم بخدا  هر روز من مي رم ليوان چايي ظرفاي آجيلو از تو اتاقش جمع مي کنم انگار خونه هتله من هميشه تو کار خونه  کمک مي کنم ولي اون خواهر برادرم انگار نه انگار... اتاقمو خودم جمعوري مي کنم و.... آقاجون اصلا من اگه

 ميخواستم کار خونه کنم خب مي رفتم زن مي گرفتم خبر مرگم الهي

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:29 توسط سیاه بخت | |

سلام

چقدر این آهنگ its all coming back to me now  سلن دیون قشنگه خیلی خوشم میاد ازش... چه صدایی داره خیلی خشم تو صداشو دوست دارم

 

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:9 توسط سیاه بخت | |

نابود شدم امروز ... نابود

یک عمر سرمو بالا گرفتم ولی امروز مثل یه سوسک له شدم مثل یه تیکه آشغال اگه بدونید چه حسی داره ؟

 ولی نه امیدوارم که هیچوقت ندونید

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 21:52 توسط سیاه بخت | |

 

نزدیک درگاهت می شوم به من اخم می کنی ... سجده می کنم ... چمن سجده گاه را تبدیل به آتش می کنی ... اما من همچنان سجده می کنم و می گویم : ازت متنفرم ! این تو هستی که به عبادت من محتاجی و گر تو را عبادت نکنم مرا عذاب می دهی گر سجده ات کنم آتشم می زنی  ولی برای من عذاب تو هیچ جزایی ندارد چون نمی تواند جزایی داشته باشد

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 8:40 توسط سیاه بخت | |

 

ای مالک جهان

بر لبان سایه ای از پرسش مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذارم امروز

گرچه از درگاه خود میرانی مرا

 

اما

 

من اینجا بنده و تو آنجا خدا باشی

 

سرگذشت تیره من، سرگذشتی نیست

کز از آغاز و سرانجامش جدا باشی

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:31 توسط سیاه بخت | |

 

زندگي براي من مثل سرگرداني تو يه کوير مي مونه و گاهي اوقات سرابي منو اميدوار به زندگي ميکنه ولي افسوس که سرابي بيشتر نيست

اميدوارم اين دفعه سراب نباشه

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:47 توسط سیاه بخت | |


Design By : Night Skin